مشت بر پوست
نویسنده: هوشنگ مرادی کرمانی
تهران - انتشارات معین - چاپ ۱۳ - ۱۴۰۱
تعداد صفحات: ۱۰۲
«مشت بر پوست» داستانی بلند است در غایت سادگی و به دور از هر گونه مغلق گویی و پیچیدگی که ویژگی قلم نیرومند مرادی کرمانی است. سطرها بسیار جاندار و زنده هستند و گویی نبض دارند و البته این زنده بودن تصادفی نیست. حاصل مشاهده و تجربۀ زیستۀ نویسنده است که زندگی واقعی خود و دیده ها و شنیده هایش را ماهرانه همچون قالیبافی که تار و پودها را در هم می تند و از میان نخ و دفتین و گزلیک فرشی فاخر سر بر می آورد، داستانش را شکل می دهد و همچون فرشی اطلس در ذهن خواننده می گستراند. داستان حکایت رنج است و عذاب زنده ماندن در جامعه ای ناآگاه و خرافات زده که کودکی خردسال را به جنگی ناگزیر می کشاند. کودکی که صبح تا شام در این جنگ نابرابر برای حداقل های یک زندگی در گرداب بی رحم جامعه دست و پا می زند تا بلکه بتواند دستش را به تخته پاره ای بند کند. داستان بدون اینکه نظریه صادر کند و تز بدهد، غیرمستقیم مسائل بغرنج جامعه از جمله فقر، جهل، طمع، بدخواهی و در مقابل نیکی بی چشداشت، یاری به ضعیف تر و فضیلت انسانیت را در پیش روی یکدیگر قرار می دهد و نقصها را به بوتۀ نقد می کشاند. کتابیست که خواندن آن را به هر کتابخوان و شیفتۀ ادبیات داستانی قطعاً توصیه می کنم.
سطرهایی از کتاب:
- این مردمی که من می شناسم همیشه همین جوری بودند. غم و غصه تا مغز استخوانشان رفته. از بس ظلم دیدن و زور شنیدن.
حمامی گفت: گرفتارند. گرفتار درآوردن یک لقمۀ نان. از قدیم گفته اند که «گریه سر و چشم می خواهد و خنده دل خوش.»
- سیر هم باشند روحیۀ خندیدن و شاد بودن ندارند. تو همین بازار این همه گدا هست که ناله و گریه و التماس می کنند و شعرهای غمناک می خوانند، مردم به آنها پول می دهند و کاریشان ندارند. اما اگر کسی بیاید چیزی بگوید که بخندند یا آوازی بخواند و بشکنی بزند، مسخره اش می کنند. می گویند دیوانه است. بچه ها به اش سنگ می زنند. کاسب ها از میدان و بازار می اندازندش بیرون.
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبریپور