اتاق شمارۀ ۶
نویسنده: آنتوان چخوف
مترجم: آبتین گلکار
تهران - نشر هرمس - چاپ ۲۳ - ۱۴۰۳
تعداد صفحات: ۹۲
این اثر چخوف که در قالب داستان بلند به نگارش در آمده توسط بسیاری از نویسندگان و هنرمندان شاخص زمانۀ او مورد تمجید قرار گرفت و اغلب به آن توجه ویژه ای نشان دادند. این داستان که در آن مقولۀ رنج و شیوۀ برخورد با آن در میان گفت و گوهایی بین یک بیمار روانی و پزشک او را از دو دیدگاه متفاوت بررسی می کند، به ظاهر شرح احوال بیماران روحی و روانی است ولی در لایه ای ژرف تر نویسنده در خلال آن به وضعیت جامعۀ رو به زوال روسیه معاصر خود می پردازد. این کتاب در زمان حیات خود چخوف به بیش از ده زبان ترجمه شد و اکثر منتقدان شاخص جهان بر آن نقدهایی مثبت نوشتند و موفق شد تا بر هنرمندان بسیاری در عرصه های مختلف تأثیر بگذارد.
سطرهایی از کتاب:
آه، چرا انسان زندگی جاودان ندارد؟ این همه شیارها و کانون های مغز به چه درد می خورد؟ قوۀ بینایی، گفتار، احساس، نبوغ به چه درد می خورند اگر قرار است همگی بروند زیر خاک و در نهایت به همراه پوستۀ زمین سرد بشود و بعد، میلیون ها سال بدون معنا و بدون هدف همراه زمین دور خورشید بچرخند؟ برای سرد شدن و چرخیدن که هیچ لازم نیست انسان را با این عقل والا و تقریباً الهی از نیستی آورد و بعد، انگار برای ریشخند کردنش، دوباره او را به گِل تبدیل کرد. تبدیل به مادۀ دیگر! ولی چه بزدلی بزرگی است که خودمان را با این شبه جاودانگی تسکین بدهیم! پدیده هایی فاقد شعور و آگاهی که در طبعیت اتفاق می افتند، حتی از حماقت انسانی هم پایین ترند، چون در حماقت هم به هر حال شعور و اراده ای وجود دارد، ولی در این پدیده ها مطلقاً چیزی نیست. فقط ترسویی که به جای سرفرازی در برابر مرگ، از آن بترسد می تواند این طور خود را تسکین دهد که بدن او با گذشت زمان در علف و سنگ و وزغ و... به زندگی ادامه خواهد داد. اینکه آدم جاودانگی خود را در تبدیل ماده ای به مادۀ دیگر ببیند به همان اندازه عجیب است که بعد از شکستن و بی مصرف شدن یک ویولون گرانبها بخواهید به جعبۀ آن نوید آینده ای درخشان بدهید.
برچسب:
نویسنده: سپیده اکبریپور